سرنوشت

پس از طی مسافتی اندکی پیچ در پیچ به بافت کهنه ی شهر رسیدم

برای فرار از گرمای سوزان ظهر تابستان به کوچه باغ های پیرامونی پناه برده بودم

حرارت از در و دیوار شهر ماشین ها می بارید

اما اینجا در سایه سار درختانی که چتر شاخه هایشان را تقدیم پیاده ی خسته کرده بودند در آسایش گام برمی داشتم

سپیده دمان از خانه بیرون زده بودم

می دانستم دنبال چه بودم اما مرا از یک نقطه به نقطه ای دیگر هول داده بودند

هر کس بهانه ای آورده بود

هر کس به نوعی سنگی مقابل پایم انداخته بود

و این پی در پی راندن من از یکی به دیگری مرا به این نقطه از شهر رسانده بود

خود را به آرامش بی پیرایه ی کوچه ها و خلوت راه سپرده بودم

شاید هدیه ی سردرگمی امروز من در میان همهمه ی شهرنشینان شلوغ سکوت بکر این محله بود

اندک اندک صدایی از دور به گوشم رسید

از هر پیچ که می گذشتم صدا قوی تر و واضح تر شنیده می شد

سوی حرکتم به سمت شهر نبود که نشان از بازگشت به سر و صدای ماشین ها باشد

صدا همهمه ی بازی و شادی کودکانی بود که در کوچه سرگرم بازی بودند

می بایست سرگرمی بینهایت پرشوری باشد

کم کم آنها را از دور دیدم

سه کودک خردسال بودند که دور جعبه ای را گرفته بودند و گاهی با شور و شوق فراوان از جا می پریدند و فریاد شادی سر می دادند

کنجکاو شده بودم

تا به حال چنین بازی ای ندیده بودم

آنها دور جعبه حرکت می کردند و گاهی دست در جعبه کرده و چیزی را حرکت می دادند

نمی توانستم تصور کنم که چه اسباب شادی آنها را فراهم می آورد

حرکتم را تندتر کردم

شوری در من به وجود آمده بود که شاید بواسطه ی کنجکاوی بود

مدتها بود چنین چیزی توجه مرا جلب نکرده بود

باید سریعتر به آنها می پیوستم

نزدیک تر که شدم ابعاد جعبه را بهتر تشخیص دادم

جعبه ای به ابعاد حدودی دو در سه و به ارتفاعی اندکی از یک وجب بیشتر که از چوب ساخته شده بود

داخل جعبه را با سنگریزه تقسیم بندی کرده بودند

مارپیچ عجیبی از این دیواره های سنگی به وجود آمده بود که پیچ می خورد و انتهایی نداشت

گاهی به یک دوراهی و یا سه راهی می رسید که در هر صورت راه ادامه پیدا می کرد

اما در بیشتر این چندراهی ها سدهایی چوبی ساخته بودند که در یک قاب عمودی حرکت می کرد و راه را می بست

بخش سرگرم کننده ی جعبه اما دو بچه موشی بودند که در این مارپیچ به دام افتاده بودند

یا آنها را به دام انداخته بودند

دو موش کوچک در این مسیر بی انتها گیر افتاده بودند

همدیگر را می بوییدند و به سمت هم می دویدند

اما کودکان با شیطنت تمام آنها را از هم دور نگاه می داشتند

راهشان را سد می کردند

آنها را مجبور به تغییر مسیر می کردند

گاهی تمام راه ها را به روی موش بیچاره می بستند و او سردرگم بدنبال روزنه ای برای فرار می گشت

شاید حتی نمی دانست که چطور به این بن بست رسیده است

گاهی که از دریچه ای دو موش همدیگر را می دیدند و به سمت هم می دویدند ناگهان یکی از سدها را به پایین می انداختند و راه را می بستند

و چه برقی در چشمان آن کودکان می درخشید وقتی نقشه های خود را به دقت عملی می کردند

و چه درماندگی ای در من که خود را در این بن بست تنها یافتم

ادامه مطلب   
نویسنده : mahtab B ; ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٥
تگ ها :


خواب

خانه ی کمابیش بلندی بود ایستاده بر فراز کوه

به بلندای هفت طبقه

شاید هدفی بود پشت این عدد هفت

پرسیدم

کسی نمی دانست

و براستی همانند همان کوهی بود که به آن پشت کرده بود

چون تخته سنگی از زمین بیرون آمده بود

پله پله عقب رفته و اوج گرفته بود

و حاصل این عقب نشینی بالکن های وسیعی بود که در هر سطح پدید آمده بود

سطوحی از سه جهت باز و آفتاب گیر

و ما که در آخرین طبقه اقامت گزیده بودیم از وسیع ترین منظره برخوردار بودیم

هوا کم کم رو به خنکی می گذاشت

با رفتن آفتاب ما نیز به گرمای درون خانه پناه بردیم

من کمی احساس خستگی می کردم

پس به اتاق خود خزیدم تا ساعتی استراحت کنم

...

نمی دانم چند ساعت را در خواب سپری کردم

به خواب سنگینی فرو رفته بودم

در حقیقت هیاهوی بیرون بود که مرا از خواب بیدار کرد

از اتاقم بیرون آمدم

همه در بالکن جمع شده بودند

باد می وزید و پرده ها را تکان می داد

سوز سردی نیز از در نیمه باز به درون می آمد

کمی عجیب بود

قبل از اینکه به اتاقم بروم هوا به این شدت سرد نبود

شتابان راهی بالکن شدم

آنچه در مقابلم می دیدم بی نظیر بود

و بی سابقه

همه جا را برف پوشانده بود

باورنکردنی بود

مثل لحاف سفیدی روی همه چیز کشیده شده بود

روی کوه

روی درختان و طبیعت اطراف

خیابان ها

تمام شهر را در بر گرفته بود

منظره ی غریبی بود

و من حس غریب تری داشتم

حسی آشنا

انگار آن صحنه را قبلا دیده بودم

در ذهنم چیزی مشابه آن را جستجو می کردم

نمی دانم چرا دلهره ای ترسناک مرا در بر گرفته بود

دیگران نیز حیران به تماشا ایستاده بودند

اما بیشتر مجذوب زیبایی مسحور کننده ی طبیعت شده بودند

کم کم سرما آنها را به درون راند

من همچنان مضطرب و تنها ایستاده بودم

آرزو می کردم می توانستم مثل بقیه از دیدن آن منظره لذت ببرم

می دانستم به زودی حادثه ای به وقوع می پیوندد

باید دیگران را هم خبر می کردم تا آمادگی داشته باشند

اما چه می گفتم

آنها را از چه چیز آگاه می کردم

...

صدایی بلند شد

از سمت کوه می آمد

سر بلند کردم تا منشا آن را بیابم

هنوز چیزی دیده نمی شد

به یاد آوردم

برف ها به زودی ریزش می کردند

فریاد بر آوردم

بهمن

...

پیش از آنکه بتوانم واکنشی نشان دهم بهمن فرو ریخت

همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد

سرعتی غیر طبیعی

انگار زمان تندتر از همیشه حرکت می کرد

تنها کسی که بر سر راه آن توده ی برف قرار گرفت من بودم

مرا با خود برد

اما انگار من سوار بر بهمن بودم

و همه را پشت سر می دیدم که به بالکن دویده بودند تا شاهد سقوط من باشند

من فریاد می کشیدم

پله پله سقوط کردم

و دیگر چیزی ندیدم

...

آخرین صحنه ای که به یاد دارم از یک کودک بود

کودکی گم شده

و من با دست برف در دهانش می ریختم

  
نویسنده : mahtab B ; ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٥
تگ ها :


درنگ

هیچ به زبان نیاوردم

نتوانستم

آنچه آن گروه را آنجا گرد هم آورده بود بیرون از دایره اندیشه های من بود

شاید زمانی مرا هم سرگرم خود کرده بود

اما دیگر نه

...

آنها به سختی گفتگو می کردند

هر یک روی باور خود پافشاری فراوانی می کرد

آنچه که از من برنمی آمد

اینکه بر گمان خود بایستی

بدون دودلی

و بر درستی باور خود استوار باشی

...

این بار گفتگو پیرامون برابری بود و نابرابری

گروهی به برخورداری از حقوق هم ارز برای همگان باور داشت

و گروهی دیگر ناهمساز با این باور به برتری گروهی بر گروهی دیگر پافشاری می کرد

بی گمان در پس پرده به برتری خود به دیگری هم می اندیشید

هر چند هر کدام دستاویزی برای پذیرفتنی یافتن پندار خود داشت

اما هر دو ناتوان از خرسند کردن یکدیگر

پس آنان را به خود رها کردم

...

آسمان شب شهر را در خود گرفته بود

خانه ها در راستای تنها خیابان شهر و در دل سکوت کویری به خواب فرو رفته بودند

شب تاریکی بود و تنها روشنایی شهر از همان قرارگاه گفتگوهای هفتگی ما برمی خاست

خانه یی که هر هفته گروهی از دانش آموختگان اندک شهر را گرد هم می آورد

شهری کوچک با فرسنگ ها مسافت از نزدیکترین کانون پیشرفت

...

بی سرانجام در اندیشه ی گفتگوهای امشب بودم

دستمایه ای برای پیاده روی تا پایان تاریکی

چرا که از پای بست به چیستی چنین گفتمانی دودل بودم

اما ناگزیر از یادآوری بودم

...

بناگاه صدای پیچ اتومبیلی در راستای تاریکی مرا به خود آورد

صدا نزدیک و نزدیک تر می شد

تا اینکه روشنایی چراغ های جلوی اتومبیل را دیدم که به سوی من می آمد

با سرعتی که از کنترل خارج بود

اتومبیل در مسیرش پیچ و تاب می خورد و هر چه سر راهش پدیدار می شد را به گوشه ای پرتاب می کرد

از بخت خوش مرا بی آنکه آسیبی ببینم پشت سر گذاشت

چند صد متری بدین گونه پیمود

تا اینکه به درختی در کنار راه برخورد کرد و از حرکت بازایستاد

چرخی در هوا زد و واژگون شد

...

من بی حرکت بر جایم میخکوب شده بودم

صدای گریه ی کودکی مرا به خود آورد

به سوی اتومبیل دویدم

سرنشینان جلویی هر دو بیهوش بودند

قسمت جلوی اتومبیل از بین رفته بود و زن و مرد میان تکه های آهن و خون گیر افتاده بودند

کودکی هم در صندلی پشتی دست و پا می زد

تکه چوبی را که در زمین های خالی پیرامون پیدا کردم اهرم قرار دادم تا در پشتی را باز کنم

به سختی توانستم در را باز کنم

کودک را بیرون کشیدم و جایی بر پیاده روی کنار دور از اتومبیل روی زمین گذاشتم

...

اتومبیل هر آن به انفجار نزدیکتر می شد

در مخزن باز شده بود و بنزین از آن سرازیر بود

کودک همچنان گریه می کرد

باید به نجات پدر و مادر می شتافتم

زمان به تندی می گذشت

زن و مرد به هوش آمده بودند و کودک خود را می خواندند

هر دو زنده بودند

من تنها یکی را می توانستم نجات دهم

اما کدام حق زنده ماندن داشت

  
نویسنده : mahtab B ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٢
تگ ها :


ترس

مدتی بود که مرد جوانی را در تراس آپارتمان مقابل می دیدم که در ساعتهای مشخصی آنجا می نشست و مطالعه می کرد

شبی در حالیکه از لبه تراس خم شده بودم تا دسته کلیدی را که پ روی میز جا گذاشته بود برایش پرتاب کنم او را دیدم که سراسیمه از جایش برخاست و فریادکنان برایم دست تکان داد

نمیدانم چه فکر کرده بود اما این حرکت شروع آشنایی بود

من خندیدم و برایش دست تکان دادم در حالیکه پ در تاریکی شب به دنبال کلیدش روی زمین می گشت

قطعا هیچکدام خنده ی مرا ندیدند

از آن شب من کاملا مراقب و هشیار بودم

معمولا در ساعاتی که او در صندلیش مشغول مطالعه و استراحت بود من خود را در خانه سرگرم می کردم و به محض اینکه او از دیدم خارج می شد به بهانه های مختلف به تراس می رفتم

یکبار مرا گیر انداخت و پیش از آنکه بتوانم خود را از او مخفی کنم بیرون آمد و در حالیکه دست به سینه ایستاده بود خیره مرا نگاه کرد

من شانه ای بالا انداختم دستی به نشانه ی خداحافظی تکان دادم و رفتم

او بشدت فکر مرا به خود مشغول کرده بود

صبح ها با این پرسش که آیا او بر صندلیش در تراس نشسته و مشغول مطالعه است یا نه از رختخواب بیرون می آمدم

از پشت پرده نگاهی می انداختم بدون اینکه جرات دیدنش را داشته باشم

گاهی که پ به دیدنم می آمد مضطرب و نگران میشدم که مبادا متوجه حضور او شود

پرده ها را می کشیدم تا او را فقط برای خود نگاه دارم

وجود او بدون اینکه انگیزه ای برای برقراری ارتباط داشته باشم صرفا ذهن مرا به خود مشغول داشته بود

بدون اینکه متوجه باشم کمی ساکت تر از گذشته شده بودم در حالیکه پ باور داشت که من کمی غمگین به نظر می آیم

شاید اگر زمان دیگری بود این موضوع شور و هیجان دیگری به زندگیم می آورد

اما این بار نه

  
نویسنده : mahtab B ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٥
تگ ها :


عادت

خانه را با مبلمان اندکی که صاحبخانه به فروش گذاشته بود اجاره کردم

یک تختخواب با میز و یک کاناپه ی دونفره از جنس چوب به رنگ قهوه ای روشن با رگه هایی تیره تر که زیبایی یک کلبه ی جنگلی را به فضای خانه بخشیده بود

لکه ای خمیری شکل بر گوشه ی یکی از چوب های بالایی تخت توجهم را به خود جلب کرد

قطره شمعی بود که روزی سرازیر شده و بر جایش خشک شده بود

خمیر را میتوانستم با یک کاردک بردارم اما برای پاک کردن لکه ی بجای مانده نیاز به مایع پاک کننده داشتم

پس آن را به حال خود رها کردم تا ماده ی شوینده را تهیه کنم

در اولین خریدم از فروشگاه آن را خریدم و در قفسه ی آشپزخانه جای دادم

هر روز صبح که از رختخواب بیرون میآمدم آن لکه را میدیدم و به خود یادآوری میکردم که به محض بازگشت به خانه آن را پاک کنم

نمیدانم چگونه آن لکه خود را از من مخفی میکرد چون دوباره فراموشش میکردم و بار دیگر هنگامی که شب خسته خود را به تخت میرساندم مقابل چشمانم ظاهر میشد

ماجرای به ظاهر کودکانه ی من با آن لکه تا مدتها هر روز تکرار میشد

تا اینکه کم کم به وجودش عادت کردم و آنرا فراموش کردم

با اینکه همچنان آرام بر جایش نشسته بود اما دیگر حتی آنرا نمی دیدم

گاهی شبها هنگام خواب به یادم میآمد و بی اختیار بدنبالش میگشتم تا مطمئن شوم همچنان آن گوشه لمیده است

پس با آرامش به خواب میرفتم

  
نویسنده : mahtab B ; ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٥
تگ ها :


زنگ خطر

چند روزی بود که از سرم صدای بیب بیب میشنیدم

امروز فرصتی پیدا کردم و پیچ سرم را باز کردم

مغزم را با احتیاط بیرون آوردم

در قسمتی که مربوط به قوه ی تخیل میشد توده ی سیاهی انباشته شده بود

با یک دستمال تمیز به دقت آن محدوده را پاک کردم

کم کم صدای آزاردهنده قطع شد

مغزم را سر جایش برگرداندم و پیچ ها را به دقت بستم

اکنون دیگر میتوانم بنویسم

  
نویسنده : mahtab B ; ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٤
تگ ها :


کوری

یک کمی آن طرف تر از جایی که آب خودش را از ساحل جدا میکرد تا تو دیگر نتوانی عمق تصویرت را بر کف دریا بسنجی...

جایی که هنوز می شد آن را قلمروی خاک دانست...

در فاصله ای که به نظر قابل دسترس میآمد...

آنقدر که با کمی محاسبه ی ساده ی منطقی میتوانستی آن را به چنگ آوری...

دو نقطه ی نورانی توجه مرا به خود جلب کردند...

با درخشش زیبایی که از آن دو نقطه تا چندین قدم آنطرف تر سطح دریا را غرق نور فراوانی میکرد...

با این تصور که چنین نوری میبایست ناشی از تابش آفتاب بر سنگهایی گرانبها در کف دریا باشد بر آن شدم که آن سنگهای قیمتی را بیابم...

نه با انگیزه ای مالی بل با این تصور که قطعه ای گرانبها از دل طبیعت سرشار از شگفتی را در جعبه ی یادمان ها و یادگاریهای گوشه ی اتاقم بگنجانم...

تکه ای ارزشمند از طبیعت که می توانستی نوع آراسته ترش را در هر جواهر فروشی ای بیابی...

اما من نوع خالص و دست نخورده اش را که بتازگی از دل طبیعت بکر بیرون آمده باشد بیشتر میپسندیدم...

با این انگیزه بدنبال تهیه ی ابزار لازم رفتم...

بعد از کمی جستجو با تور کوچکی برگشتم که دسته ی بلندی داشت و دسترسی مرا به آن محدوده بدون اینکه خود را به آب بزنم تامین میکرد...

تور را به آب زدم و بالا کشیدم...

تعدادی سنگ در آن بود اما آن دو نقطه ی نورانی همچنان در آب میدرخشیدند...

تور را خالی کردم کنار پایم بر کف ساحل...

و دوباره به آب زدم...

دو بار...

سه بار...

چهار...

پنج...

دیگر نمیشمردم...

فقط تور را خالی میکردم و به آب میزدم...

اما آن دو نقطه ی نورانی همچنان به من میخندیدند...

این بار خود نیز به آب زدم...

شاید آن سنگها انتظار داشتند که من تلاش بیشتری برای بدست آوردن آنها کنم نه اینکه نظاره گری از ساحل خشک باشم...

آنقدر جلو رفتم که هنوز پایم را بر کف دریا احساس میکردم...

گاهی سرم را به زیر آب فرو میبردم تا شاید منبع آن نور را ببینم...

نفسی عمیق میکشیدم و با دست کف آب را جستجو میکردم...

تور را با دست پر از سنگ میکردم و به ساحل برمیگشتم تا نگاهی دقیق بیندازم و بعد سنگها را بر ساحل رها میکردم...

دیگر خود را بتمامی به خطر انداخته بودم...

اما آن دو هنوز با تمسخر به من میخندیدند...

من دست از تلاش برنداشتم...

باری دیگر مجهزتر از قبل برگشتم...

و به جستجو ادامه دادم...

دیگر نمیتوانستم دست بردارم...

شاید بیشتر به انگیزه ی شکست دادن آن دو نقطه ی بنظر دست نایافتنی...

دیگر نمیخواستم آنها را در جعبه ی گوشه ی اتاقم نگهدارم...

شاید دوباره به آب میانداختمشان...

هر دو را در دستم نگه میداشتم و با لبخندی سرشار از حس پیروزی و وارستگی با تمام توانی که در بدن داشتم آنها را به سمت آب پرتاب میکردم...

و صدای برخوردشان را با آب و تصویر موجی که بر آن بوجود میآوردند را به خاطر میسپردم...

با این انگیزه به جستجو ادامه دادم...

تا اینکه جایی دریافتم که تنها یک نقطه ی نورانی در آب میدرخشد...

پس آن یکی میبایست جایی در میان سنگهای ساحل باشد...

روی زمین زانو زدم و با دیوانگی میان سنگها به جستجو پرداختم...

همه مثل هم بودند...

با کمی تفاوت در اندازه و شکل...

هیچکدام نوری نداشتند...

نه درخششی...

نه برقی...

نه شفافیتی...

هیچ...

نمیتوانستم بپذیرم که آن سنگ درخشان داخل آب در ساحل هیچ تفاوتی با بقیه نداشته باشد...

دیوانه وار به آب زدم...

کف زمین را با دست میکاویدم...

مشتم را از سنگ پر میکردم و به ساحل پرت میکردم...

کم کم نقطه ی دوم نیز گم شد...

آن هم جایی بر ساحل آرمیده بود بدون آنکه قدرت تشخیص داشته باشم...

خسته بر ساحل نشستم...

دانه دانه سنگهایی که روی ماسه ها انباشته بودم را به دریا میانداختم تا شاید دست کم آن نور به دریا بازگردد...

دیگر هیچ انگیزه ی شخصی ای نداشتم...

میخواستم آن پرتو زیبا را به خانه اش در طبیعت بازگردانم...

افسوس که دیگر آن درخشش زیبا را ندیدم...

  
نویسنده : mahtab B ; ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٠
تگ ها :


خلأ

از میان نگاه خسته چشمانم آفتاب سرد زمستان را احساس می کردم که به درون می تابید و روی پاهایم خطوط مساوی تاریکی و نور به جای می گذاشت

موسیقی بی رمقی از رادیو پخش می شد و او گهگاهی نگاهش را از جاده ی لغزنده و پیچ در پیچ برمی گرفت و به من چشم می دوخت

نگاه نوازشگر او به صورتم حرارت می بخشید و گرمای خواب چون حریری سبک پلکهای سنگین مرا دربرمی گرفت

هنوز سایه روشن برگهای درختان کنار جاده را روی پلکهای بسته ام حس می کردم که تو به سویم آمدی

در را باز کردی و داخل شدی

همان نگاه معصوم و لبخند پرمهرت را به صورت داشتی

مقابلم نشستی و بسته ای را روی میز گذاشتی

گفتی هدیه ای برایم آورده ای که هرگز کسی توان بخشیدن آن را ندارد

دست نوازشی بسرم کشیدی مرا بوسیدی و گرم در آغوشم گرفتی

...

چشمانم را که باز کردم خود را در تاریکی یافتم سرد و تنها

در را باز کردم و از اتومبیل پیاده شدم

در بلندترین نقطه کوهستان توقف کرده بودیم و او بر لبه پرتگاه روی تخته سنگی نشسته بود

در را که بستم برگشت و مرا دید

از تخته سنگ پایین پرید و سیگارش را روی زمین خاموش کرد

خندان به سمت من آمد

دست مرا گرفت و دوان دوان به دنبال خود کشاند

با هم شروع به دویدن در جاده کردیم نفسم بند آمده بود اما شادی را به وضوح در میان بازوانم لمس می کردم

ناگاه تو را دیدم در تاریکی جاده که نوشیدنی ای در دست داشتی و از آن می نوشیدی سرخوش از کنارم گذاشتی اما مرا ندیدی

برگشتم و با صدای بلند فریاد زدم

می گریستم و به سوی تو می دویدم اما تو صدای مرا نشنیدی

پایم به سنگی گرفت و نقش بر زمین شدم

چرخی زدم به سوی آسمان شب

از میان نگاه خیس چشمانم مهتاب سحرانگیز آسمان را می دیدم که به من می خندید

...

توان سفر در شب را نداشتم با وجودی که ساعاتی طولانی از مسیر را در خواب سپری کرده بودم

تصمیم گرفته بودیم بدون هیچ مقصدی در جاده ها برانیم تا به نقطه ای برسیم که جز بازگشت راهی باقی نماند

اما من همسفرم را در زیباترین لحظه ها تنها رها کرده بودم

در نزدیکترین منزلگاه اتاقی گرفتیم

به جبران ساعات از دست رفته بطری شرابی را که به همراه داشتیم باز کردیم تا بنوشیم

با هر جرعه ای که می نوشیدیم حرارت مکالمه ای که آغاز کرده بودیم بیشتر و بیشتر می شد و افکار مغشوش تر

رخوت سرتاسر بدنم را دربرگرفته بود

روی تخت دراز کشیدم و به موسیقی گوش سپردم

سایه دراز شب به همه چیز در مقابل چشمان وهم آلود من جلوه ی دیگری داده بود

و من او را چون تو می دیدم

چیزی در درونم تو را می طلبید حرارت و گرمای بدن تو را

اما او به کنارم آمد

مرا در آغوش گرفت و به آرامی نوازش کرد

نمی توانستم به چشمانش نگاه کنم همه چیز غریبه بود

دستهایی غریبه بدن مرا می کاوید و من قدرت حرکت نداشتم

نقطه بازگشت

...

خلأ شدیدی را در درونم احساس می کنم

در سرمای آن شب زمستانی چیزی از من گرفته شد و به جایش نقطه ای خالی نشست

حسی از تهوع که در سراسر بدنم جریان دارد

هدیه ای که تو به من دادی

  
نویسنده : mahtab B ; ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٧
تگ ها :


چون ابر

انتظار داری بگویم، بنویسم، بیرون بریزم

چگونه

وقتی ابزاری برای بارش بخارات ذهنی ام ندارم

وقتی کلمات هنوز تبدیل به پیام های حسی نشده از هم می گسلند و حروفی درهم و برهم بر جای میگذارند

وقتی اصوات هنوز به صورت صداهای قابل تفکیک در نیامده در گلویم محو میشوند

من فقط می توانم با آنگونه که زندگی میکنم با تو حرف بزنم

و تو

همان تویی که ادعا می کنی مرا می شناسی آیا هرگز با من زندگی کرده ای

آیا بدون آنکه با تعریف شده هایت مرا فیلتر کنی به من نگاه کرده ای

آیا هرگز به خودت اجازه داده ای بدون تجزیه کردن من به عاداتی محض مرا تجربه کنی

آیا هرگز فکر کرده ای که من آنچه که تو فکر میکنی نیستم

که تو هرگز نمیتوانی مرا بشناسی

زمانی که لحظه لحظه زندگی من در تغییر است

زمانی که من زندگی را تجربه می کنم بدون آنکه ترسی از بهم ریختن متغیرهایم داشته باشم

و تو

از ورای سکوت، آرامش و تنهایی وجودم نمیتوانی تخیلات بی انتهای مرا دریابی

نمیتوانی بفهمی که من چگونه چون ابری در آسمانها قدم برمیدارم

بدون آنکه ببارم

  
نویسنده : mahtab B ; ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٢
تگ ها :


نابخشوده

آخرین بار پیشنهاد کرد که هرگز سراغی از او نگیرم

مطلقا

هیچ بهانه ای پذیرفته نخواهد شد

چاره ای جز قبول خواسته هایش نداشتم

آغاز دوستیمان سراسر شرایطی بود که من با خودخواهی بر او تحمیل کردم و او پذیرفت

گاه به گاه شکایت می کرد اما می دانست که از آغاز حقی نداشته است

او پذیرفته بود

سالها با وجود رنجی که می کشید صبر کرد تا من اندک اندک شرایط  را تغییر دهم

اما من غافل بودم

اکنون حق داشت دست کم برای پایان ماجرا او تصمیم گیرنده باشد

می گفت خاطره ی عشقی بی فرجام در ذهن پایدارتر است تا دوستی ای به ظاهر بی پایان که به آهستگی به فراموشی می انجامد

نمی خواست شاهد زندگیش باشم

نمی خواست شاهد زندگی من باشد

و سرانجام گفت که دردهایش به او اجازه بخشش مرا نمی دهد

ملاقات من یادآور درد است و نابخشودگی

 

هفته پیش بعد از گذشت هفت سال او را دیدم

در یکی از بوتیک های گران قیمت شهر سرگرم خرید بود

میان انبوه لباسها لبریز از شور زندگی به جستجو مشغول بود

به سرعت از مقابل ویترین عبور کردم تا مرا نبیند

اما وسوسه ای شدید مرا به بازگشت واداشت

بازگشتم به نقطه ای که او را از آنجا دیده بودم

جرات داخل شدن نداشتم

می ترسیدم باز هم یادآور دردهایش باشم

صورتم را به ویترین چسباندم تا اطراف را بهتر ببینم

بالاخره او را یافتم

داشت به سمت من می آمد

با گامهایی استوار و لبخندی که بر لب داشت

لبخند حکایت از نیکبختی و بخشش می کرد

قطعا تلخیهای گذشته را فراموش کرده بود

به ناگاه ایستاد

خیره مرا نگاه می کرد

دیگر لبخندی در کار نبود

گویا در گذشته ای دور سیر می کرد

انگار که پرده ای سیاه در مقابل چشمانش به یکباره لبخند را برده بود

رویش را برگرداند و از راهی که آمده بود بازگشت

 

روز پیش نامه ای از او دریافت کردم

در پیامی کوتاه از من خواسته بود که به نشانی فرستنده مراجعه کنم

نشانی مربوط به یکی از محله های گران قیمت شهر بود

بدون شک تغییری بنیادین در زندگی او روی داده بود

به سرعت به سویش شتافتم

تصور دیدار او شوری عجیب در من ایجاد کرده بود

نمی دانستم چه انتظار مرا می کشید

اما بزودی دریافتم

کوچه به کوچه و خانه به خانه پیاده پیمودم تا او را بیابم

محله ای به شدت آرام و ساکت بود

اما هر چه به مقصد نزدیکتر می شدم به وضوح آشفتگی ای غیر منتظره را احساس می کردم

مقابل خانه ای ویلایی که باغ آن به نظر بی انتها می آمد جمعیتی ازدحام کرده بودند

به سختی راهم را میان انبوه جمعیت باز کردم تا به خانه رسیدم

آمبولانسی در محوطه باز مقابل خانه پارک کرده بود

دو نفر در حالی که برانکاری را حمل می کردند از درب خانه خارج شدند

جمعیت از خودکشی ناموفق زنی جوان و ثروتمند می گفتند که در آن خانه به تنهایی زندگی می کرد

برانکار که نزدیک شد صورتش را دیدم

بی رمق اما آرام خوابیده بود

دیداری بینهایت سرد بود

بدون هیچ کلامی

آنطور که او خواسته بود

توان حرکت نداشتم

اظهار آشنایی بی فایده بود

او مرگ را به دیدار من ترجیح داده بود

آشفته به راه افتادم

بدون در نظر داشتن مقصدی راهم را از میان کوچه های پیچ در پیچ انتخاب می کردم

در افکارم که راه به جایی نمی بردند غوطه ور بودم

در گیجی ای مطلق

ناگهان در انتهای یکی از کوچه ها همان آمبولانس را دیدم

و او را که در سلامت کامل ایستاده بود

چیزی در دست داشت که به نظر اسکناس می آمد و میان راننده آمبولانس و دو نفر دیگر تقسیم می کرد

بر جایم میخکوب شدم

همه چیز نمایشی بیش نبود

نمایشی به قصد پرهیز از من

به خاطر نابخشودگی

  
نویسنده : mahtab B ; ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢۸
تگ ها :


ميراث

مشتی خاک تحویلم دادند که با من حرف نمی زند

شاید هم من ناتوان از درک ناگفته هایت هستم

حرفها دارم که جز تو شنونده ای سراغ ندارم

سوالهایی که بی جواب مانده اند

.....

که پشت سکوت آن چشمان سرشار از لبخندت چه رنجی نهفته بود

که ورای آن تنهایی فارغ از نیازت آیا ذره ای میل به بازگشت بود

که با وجود بی تفاوتی ناشی از سبکی وجودت هرگز دلهره ی از دست دادن در تو سرکشید

.....

پاسخی نیست جز میراثی که برایم باقی گذاشتی

زمانی که برای آخرین بار دستان سردت را لمس کردم تا شاید گرمایی بیابم

زمانی که با ناامیدی گوش به سینه ات سپردم تا شاید تپش قلبی را که دیگر ایستاده بود بشنوم

زمانی که تا آخرین لحظه چشم به چشمان بسته ات دوختم مبادا پلکهای بی رنگت تکانی بخورد و من نبینم

نفهمیدم که همه را امانت به من سپردی

.....

اکنون با تمام وجودم تو را در خود حس می کنم

سکوت مرگباری که مرا از درون می کاهد

بی نیازی ای که مرا فارغ از دنیا می سازد

سرمایی که با خود فرار را می طلبد

.....

بدون شک در این میراث پاسخی نهفته است پدر

  
نویسنده : mahtab B ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٤
تگ ها :


لکه

لابلای پارچه های سفیدی که روی بندهای رخت در ردیفهای پشت سر هم پهن شده بودند قدم می زدم

نسیم خنکی می وزید و من نوازش آنها را روی صورتم احساس می کردم

صف بی پایانی از سفیدی بود و من بی آنکه به دنبال انتهای آن باشم سرخوش میان آنها جلو می رفتم

این آخرین تصویری بود که می توانستم به یاد بیاورم

با عجله از رختخواب بیرون پریدم دیر شده بود

هنوز از نوازش سفیدی روی صورتم احساس سرزندگی می کردم

شاید نشانه ی خوبی برای شروع روزی نو باشد

در میان لباسهایی که روز پیش آماده کرده بودم به جستجو پرداختم

سرانجام روشن ترین ترکیبی که می توانستم از لابلای لباسهای مقابلم انتخاب کنم را پوشیدم

نگاهی کوتاه در آیینه و لبخندی به نشانه ی تایید

.....

معنای این شلوغی بی انتها را درک نمی کردم

جمعیت زیادی بی هدف و یا شاید هم هدفمند از نظر خود در حال حرکت بودند

ازدحامی که پایانی نداشت

گروه های بیشماری که از سویی به سویی دیگر می رفتند

باری یکی از آنها دستی به بازویم زد و با دستی دیگر با من دست داد

احساس ناخوشایندی در دستم پیدا کردم

نگاهی به آن انداختم

دستم از سیاهی برق می زد و بر آستین پیراهنم لکه بزرگ سیاه رنگی بجا مانده بود

در بهت ناشی از عمل آن به ظاهر آشنا بودم که آشنای دیگری از کنارم رد شد و دستی به پشتم زد

باز هم لکه ی سیاه دیگری

از هر سو دستان غریبه ای که اظهار دوستی می کردند سراپای مرا به سیاهی کشیدند

با دست دوستی فشردن و یا به آغوش کشیدنی صمیمانه

آنها تنها می خواستند مرا به ظاهر مثل خود سازند

سفیدی در آن جمع چون لکه ای ناپذیرفتنی می نمود

.....

 

  
نویسنده : mahtab B ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٩
تگ ها :


عجله

با عجله خارج شدم

حتی یک لحظه هم برای تلف کردن وقت نداشتم

برف شدیدی می بارید

مجبور شدم کل مسیر را پیاده طی کنم

در طول راه چندین بار سر خوردم

یک بار مرد جوانی به کمکم آمد و پیش از اینکه زمین بخورم مرا گرفت

میان برف می دویدم

شهر چهره ی زیبایی به خود گرفته بود و هوا رو به تاریکی می رفت

گاه به گاه می ایستادم و نفسی تازه می کردم تا دوباره با انرژی بیشتری راهم را ادامه دهم

تا به حال با چنین شوری مسیر خانه را پیاده در پیش نگرفته بودم

آخر راس ساعت هشت با خودم در اتاقم قرار داشتم

قرار بود راجع به موضوع بسیار مهمی با هم گفتگو کنیم

می دانستم اگر دیر برسم منتظرم نمی ماند

باید قبل از من به خانه می رسیدم

 

  
نویسنده : mahtab B ; ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱٥
تگ ها :


سرگرم

دیگر کلک شان را فهمیده ام

شبهایی که قرار است مرا تنها بگذارند اسباب بازی جدیدی برایم می خرند تا سرگرم شوم

هر چقدر اسباب بازی بزرگتر و پیچیده تر ساعات تنهایی من هم بیشتر

اما جز اشک قدردانی با نگاهی سرشار از شرمساری بهانه دیگری برای گریه ندارم

که فریاد بزنم مرا تنها مگذارید من اسباب بازی نمی خواهم

 

 

  
نویسنده : mahtab B ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٢٤
تگ ها :


مکالمه رخوت و نخوت

آشفته از خواب پریدم

نمی دانستم صدای چیست زنگ ساعت یا زنگ در یا زنگ ...

نه زنگ تلفن بود

باید می نشستم تا دستم به گوشی برسد

بی امان زنگ می زد

بالاخره جواب دادم

نشناختم بیش از حد گیج بودم که صدا را تشخیص دهم

مجبور شد خود را معرفی کند

با وجودی که خواب آلودگی مرا بسرعت دریافت باز هم ادامه داد

مجبور بودم گوش بسپارم و گهگاهی اظهار وجودی کنم تا حمل بر بی ادبی نشود

نمی دانستم چه می خواست معمولا عادت نداشت برای احوالپرسی سراغی بگیرد

به سرعت صحبت را به موضوع مورد نظر خود کشاند

گفت که مدتی است فاصله محسوسی را بین من و خود احساس می کند

من سکوت اختیار کردم

او ادامه داد که ترجیح می دهد با هم قرار ملاقاتی بگذاریم و در این مورد گفتگو کنیم

در حال صحبت بود که از آنسوی خط صدای زنگ دیگری به گوش رسید

معذرت خواهی کرد و رفت البته برای چند دقیقه

من که همچنان در گیجی خواب بعدازظهر روز تعطیلم بسر می بردم مجبور بودم تا مکالمات او را با دیگری نیز بشنوم

داشت قرار ملاقاتی را برای امشب هماهنگ می کرد

بالاخره تمام شد

گوشی تلفن خش خشی کرد و او دوباره بازگشت

گفت که پیشنهاد می کند روز آخر هفته ی آینده یکدیگر را ملاقات کنیم تا مفصل تر مسایل را برای هم بازگو کنیم

ظاهرا در طول هفته هیچ وقت خالی ای برای من نداشت

گرچه من نه می خواستم و نه حرفی برای زدن داشتم

نمی دانستم چه مسایلی را باید مطرح کنم

چه چیزی را او نمی دانست که من می دانستم و باید بازگو می کردم

به هر حال من ادامه خواب بعدازظهرم را به هر چیز دیگری ترجیح می دادم

روز موعود رسید

طبق معمول من زودتر از ساعت مقرر رسیدم

دست کم موفق شدم میز خالی ای پیدا کنم تا معطل نشویم

بالاخره آمد

نشستیم

سفارش دادیم و او شروع به صحبت کرد

گفت که این فاصله آزارش می دهد

که ما زمانی دوستان خوبی بودیم

که روزهای خوبی را با هم سپری کردیم

مگر جز تصدیق کلامش حرف دیگری هم می ماند

پیش از آنکه سفارشمان آماده شود صدای آشنای زنگ تلفن همراهش بلند شد

مجبور شد کلامش را قطع کند

من هم فرصتی برای استراحت یافتم

سفارشمان که آمد سرم را به نوشیدن گرم کردم

داشت برای فردا بعدازظهر در همان کافه قرار می گذاشت

یکنواختی زندگی او هم دست کمی از یکنواختی زندگی من نداشت

مال او در کافه ها می گذشت و مال من در اتاقم

بالاخره تمام شد

می خواست شروع به صحبت کند که من پیشنهاد کردم گلویی تازه کند

دست کم قهوه از دهان نمی افتاد

مدتی به نوشیدن گذشت

نمی دانستم حالا بعد از آن ابراز احساسات نوستالژیکش نسبت به گذشته و دوستی مان دیگر راجع به چه می خواست گفتگو کند

مسایلی که می خواست بازگو کند بیش از اندازه برایم مبهم و دلهره آور بود

می ترسیدم باب شکایت را باز کند که به هیچ عنوان توانایی شنیدنش را نداشتم

انتظاراتی که من می توانستم داشته باشم و بی توقع از کنارشان گذشتم جای شکایتی را باز نمی کرد

اما ظاهرا گله مند بود

فنجان قهوه اش را پایین گذاشت و شروع کرد

گفت که با وجود دوستی خوبی که ما داشتیم اما مشکلاتی هم وجود داشت

که من بارها از تو رنجیدم اما سعی کردم فراموش کنم

که من ...

و بار دیگر زنگ تلفن همراه به صدا در آمد

این بار به موقع بود

چون نمی خواستم بگویم که من هم بارها رنجیدم

که من هم بارها بی اعتنایی دیدم

که من هم گذشتم و سکوت اختیار کردم

و این سکوت همچنان ادامه پیدا خواهد کرد

زمانی که سرگرم مکالمه اش بود تلفن همراهم را که معمولا صدایی از آن در نمی آمد دست کاری کردم تا زنگ بخورد

وانمود کردم که اتفاق مهمی افتاده و باید هر چه زودتر آنجا را ترک کنم

با اشاره به او فهماندم که باید بروم

قولی برای تماس ندادم

صورتحساب را پرداختم

دستی برایش تکان دادم و رفتم

 

  
نویسنده : mahtab B ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۱۸
تگ ها :


سوء تفاهم

اولين باری که ديدمش در حال بالا آمدن از پله ها بودم با يک بغل کتاب که به سفارش برادرم سر راه از کتابخانه محل به امانت گرفته بودم

پايم به لبه آخرين پله گير کرد و افتادم تمام کتابها روی زمين پخش شد پايم کمی درد می کرد اما با عجله مشغول جمع کردن کتابها شدم که به کمکم آمد يکی يکی آنها را برمی داشت و نامشان را با صدای بلند می خواند به شدت به هيجان آمده بود شايد از اين تصور که يک کارمند جدی اداره بيمه هم ممکن است به کتاب های علمی تخيلی و داستان های رازآلود علاقه ای داشته باشد به وجد آمده بود

می خواستم او را مطمئن سازم که اين کتاب ها متعلق به من نيستند و من هيچ علاقه ای به چنين کتاب ها و داستان های خيالی ای ندارم که شروع کرد به تعريف و تمجيد از حسن سليقه من در انتخاب بهترين نمونه ها آنچنان با حرارت صحبت می کرد که نتوانستم حقيقت را بگويم و وانمود کردم که من از طرفداران کتاب های علمی تخيلی هستم و حداقل هفته ای دو کتاب را با دقت تمام مطالعه کرده و يک ليوان آب هم روی آن می نوشم

روز بعد با يک کتاب روی ميزم مرا غافلگير کرد فهميدم که گرفتار شده ام گرفتار اولين دروغ

ادامه ندارد...

  
نویسنده : mahtab B ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٢۸
تگ ها :


بازگشت

چشمانم را که باز کردم خود را مقابل پلکانی يافتم

پله هايی که به بالا می رفتند و ديگر هيچ

چاره ای نداشتم جز اينکه به راه بيافتم

۱  ۲  ۳  ۴ ... ۳۵  ۳۶ 

بعد از طی ۳۶ پله طاقت فرسا به مکانی شاد وارد شدم

آنجا هيچ کس ديده نمی شد اما شادی را به وضوح می توانستم احساس کنم

با نورها و رنگهای شاد و ملايم آرامشی نهفته در خود داشت

کمی در آن فضا قدم زدم

فضای کوچکی بود و يک نگاه گذرا کافی بود تا تمام آن را بخاطر سپرد

آنجا بينهايت آرام بود

اما نمی دانستم با آرامش و يا حتی نشاط آن فضا بدون هيچ وسيله و يا دوستی چه بايد کرد

می دانستم که بتدريج کسل کننده خواهد شد

بناگاه علامتی روی يکی از ديوارها ديدم که مطمئن بودم تا ثانيه ای پيش وجود خارجی نداشت

علامت جهتی را پشت سر من نشان می داد و در امتداد آن تعداد ديگری پله که احتمالا همزمان با علامت ظاهر شده بودند

می دانستم که با بازگشت و يا ماندن چيزی بيش از آنچه تا آن زمان يافته بودم دستگيرم نخواهد شد

 پس به دنبال وسوسه آشکار علامت بالا رفتم

باز هم ۳۶ پله طاقت فرسای ديگر

اين بار به فضايی با رنگهای هوس برانگيز رسيدم و بوهايی اشتها آور

اما غذايی نبود تا اشتهای بيدار شده مرا فرو نشاند

تنها بو بود و ميل گرسنگی بدون طعام

نورهايی بشدت قوی با رنگهايی تند و آتشين از گوشه هايی از ديوار و سقف که قابل رويت نبودند کل فضا را تاريک و روشن می کردند

کنجکاوی من بشدت تحريک شده بود

اينجا نسبتا از فضای پيشين وسيعتر بود اما نه آنقدر که کسی در آن گم شود

اما من گم شدم

پله هايی که از آنها بالا آمده بودم ناپديد شدند

يا من نتوانستم آنها را پيدا کنم

گيج شده بودم

اگر اين اتفاق بار اول در آن فضای شاد و آرام قبلی افتاده بود می توانستم بپذيرم

آنجا هيچ چيزی آزار دهنده نبود

شايد نبايد آنجا را ترک می کردم

با وجودی که کمی کسل کننده به نظر می آمد اما از سرگردانی من در آن دخمه وسوسه برانگيز قابل قبول تر بود

آنجا با آن رنگها نورها و بوهای وهم آلودش تنها عطش بی پايان مرا بيدار می کرد بدون آنکه آن را فرو نشاند

و دوباره علامتی ديدم درست مثل همان علامت قبلی

اول ترسيدم آن هم وهمی بيش نباشد

تنها علامتی که به راه فراری نمی انجامد

جلوتر رفتم و پله ها را ديدم

اما آنها به بالا می رفتند

نمی دانستم بايد چه کنم

اگر بالای آن پله ها جايی به مراتب ترسناک تر و دلگيرتر انتظار مرا می کشيد چه

اما نمی توانستم وضعيت فعلی را نيز تحمل کنم

چاره ای نداشتم جز اينکه اميد ببندم به جايی دلپذيرتر

پس بالا رفتم

۳۶ پله ديگر

با تشويشی در دل از اينکه فضای جديد چگونه خواهد بود

نفس راحتی کشيدم

چون از آن رنگ ها و نورها خبری نبود

فضای آرام و ساکتی بنظر می آمد

اما نه

يک نفر رد شد

نفهميدم به کجا رفت و يا اصلا از کجا آمد

اما يکبار ديگر تکرار شد

و بار ديگر

و بار ديگر

به وضوح آدم هايی را که در رفت و آمد بودند می ديدم

تعدادشان اندک اندک بيشتر می شد

عده ای به صورت گروهی قدم می زدند و با هم صحبت می کردند

يک نفر به من لبخند زد

آيا مرا می ديد

نمی دانستم

تصميم گرفتم با کسی صحبت کنم

و او جواب مرا داد

از او پرسيدم که از کجا می آيد

نمی دانست

پرسيدم به کجا می رود

نمی دانست

از کسان ديگری هم پرسيدم آنها هم نمی دانستند

حتی بعضی ها در جواب طوری مرا با اخم نگاه می کردند انگار سوال بی معنايی کرده بودم

اما آنها واقعا نمی دانستند

حتی يک بار هم از خود نپرسيده بودند که آنجا چه می کنند

اما من نا اميد نشدم

تقريبا از همه کسانی که می شد پرسيدم

تنها يکبار کسی به من گفت که در خواب خود را در حال بالا رفتن از روی سطوح نا همواری ديده است

او حتی نمی دانست که نام آن سطوح ناهموار پله است

همين برای من کافی بود تا بدانم آن پله ها وجود دارند

با اين اطمينان بالاخره پله ها را يافتم

البته مثل گذشته پله هايی که به بالا می رفتند

با وجودی که پله ها به وضوح ديده می شدند اما به نظر می رسيد که هيچ کدام از افراد آن طبقه پله ها را نمی ديدند

هيچ کس حتی نيم نگاهی گذرا به سمت آنها نيز نمی انداخت

در حالی که من بی دليل به دنبال راهی برای فرار و بالا رفتن می گشتم

تصور ماندن در آن فضا و ميان آن آدم ها هراس آور بود

با وجودی که نمی دانستم در طبقه بالا به دنبال چه و يا که می روم اما رفتن را بر ماندن ترجيح می دادم

و باز هم ۳۶ پله ديگر

و پله ها و پله های ديگر

سالها گذشت

و من همچنان در حال بالا رفتن از رديف پله های ۳۶ تايی بودم

بدون اينکه حتی لحظه ای تصميم به ماندن در يکی از آن طبقات گرفته باشم

باور کرده بودم که رازی در اين بالا رفتن ها هست

و در اين ميل بی سرانجام من در رفتن که با آنچه ديگران را سرگرم کرده است آرام نمی گيرد

طبعا چيزی آن بالاها به انتظار من نشسته بود

تنها برای من که آن پله ها را می ديدم و از آنها گذر می کردم

گرچه مطمئن نبودم که تنها مسافر پله ها من باشم

شايد بودند کسان ديگری هم که از همان راه من گذر کرده بودند

و يا شايد با فاصله ای در پشت من حرکت می کردند

به هر حال آنقدر کم بودند که هرگز برخوردی نداشتيم

راه بازگشتی هم وجود نداشت تا تصادفا کسی را در نيمه راه ملاقات کنی

تنها انتخاب بالا رفتن بود و يا ماندن

که من هرگز نماندم

انکار نمی کنم که در ابتدای راه چند بار وسوسه ماندن در بعضی از طبقاتی که به نظر مناسب می آمدند مرا در برگرفت

اما هرچه بالاتر رفتم حس کنجکاوی مرا با سرعت بيشتری به جلو راند و حتی لحظه ای فکر ماندن مرا دچار ترديد نکرد

تا سرانجام به آخرين طبقه رسيدم

آنجا تاريک تاريک بود

خلاف تصور من که فکر می کردم بايد سفيد و نورانی باشد

هيچ نمی ديدم

نمی دانستم که در آخرين طبقه هستم

فکر می کردم بايد کورمال کورمال در تاريکی به راه بيافتم و به دنبال ۳۶ پله بعدی بگردم تا از آن تاريکی بگريزم

اما به محض اينکه خواستم حرکت کنم صدايی فرمان توقف داد

صدا اعلام کرد که من در آخرين طبقه هستم و برای موفقيتم به من تبريک گفت

او به من گفت که من از بهترين و زيباترين فضايی که برای من قابل تصور هم نبوده است برخوردار خواهم شد

مشروط بر آنکه از تمام خاطراتم چشم پوشی کنم و هر آنچه را که در طول آن سفر دراز ديده و شنيده ام به فراموشی بسپارم

می دانستم که راه ديگری برايم باقی نمانده است و پذيرفتم که آن بهترين راه است

صدا بار ديگر به من تبريک گفت و از من خواست تا پيش از آنکه همه چيز را به دست فراموشی بسپارم حقيقتی را برايم آشکار کند

او گفت که من به همان اتاق شاد و آرامی پا گذاشته ام که سفرم را از آنجا آغاز کردم

اين بار سفر جديدی را آغاز خواهم کرد

از پله هايی ديگر بالا خواهم رفت

و از طبقاتی ديگر گذر خواهم کرد

راه به من نشان داده خواهد شد اما انتخاب با من خواهد بود

اين دردناک ترين سخنی بود که تا به حال شنيده بودم

و بعد از آن ديگر چيزی نبود

من همه را فراموش می کردم

  
نویسنده : mahtab B ; ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٥/٦
تگ ها :


تکرار

مدتی است که حوادث تکراری که زمانی با اصراری پايان ناپذير صفحه زندگی او را دايره وار در می نورديدند حتی از روياهای شبانه او سفر کرده اند

زمانی حوادث او را به جلو می راندند با نيروهايی بازدارنده که توان بازگشت به نقطه کليدی را از او می گرفتند

کليد جايی در ميانه دايره حوادث مخفی شده بود در زير انبوهی از خاطرات جانکاه

و او در محيط دايره گرفتار جذبه تکرار

گرفتار نقاط عطف بی پايان که بی وقفه او را به تغيير جهت وا می داشتند

و در هر نقطه او را با ترفندی تکراری مجذوب ادامه راه می کردند

جايی در يکی از آن نقاط عطف گسستی تصادفی در روند دورانی حوادث او را به خط مستقيم رهايی از بن بست فرا خواند

ذره ای ترديد کافی بود تا سرگيجه حتی از تخيلات روزانه او رخت بربندد

  
نویسنده : mahtab B ; ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/۱۸
تگ ها :


قرنطينه

به وضوح او را می ديدم در ميان جمعيتی که هيچ کدام حتی نگاهی به او نمی انداختند

نمی دانستم آنچه می بينم واقعيت است يا خيال

اين مکعب شيشه ای ميان اين ميهمانی شلوغ ميان اين جمعيت سرشار از انرژی تنها و بی کس چه می کرد

مکعبی به اندازه ی يک اتاق يک نفره کوچک تماما شيشه ای

تمام ديوارها سقف و کف از شيشه با وضوح کامل و معلق روی زمين

شايد قسمتی از ميهمانی باشد قسمتی از برنامه ای پرهيجان

اما هرچه پيرامون مکعب شيشه ای گشتم جايی به عنوان دری که بتوان به درون آن راه يافت نديدم

و مهمتر جايی که بتوان از آن خارج شد

بدنبال ستون های نامريی اش گشتم اما باز هم چيزی نديدم

اثاثيه کمی آنجا ديده می شد

فرش کوچکی تنها به اندازه ای که يک نفر می توانست روی آن بخوابد و نه بيشتر

کل فضای مکعب با لامپی که از سقف آويزان بود روشن می شد بدون هيچ سيمی

در گوشه ای يک گلدان کوچک روی زمين قرار گرفته بود يک گلدان کاکتوس

در گوشه و کنار مکعب کتاب هايی به صورت پراکنده ديده می شدند رنگارنگ در اندازه های مختلف

جايی يک آينه قدی به يکی از ديوارهای شيشه ای تکيه داده بود

با تعدادی قرص های رنگارنگ مقابل آينه و ديگر هيچ

سعی کردم از تعدادی از ميهمانان راجع به اين اتاقک سوال کنم

اما متوجه شدم که کسی آن را نمی ديد

هيچ کس حتی با آن برخوردی نمی کرد

همه بصورتی کاملا ارادی پيرامون آن حرکت می کردند

من آن اتاقک را می ديدم اما چرا آنها که جای آن را خالی می ديدند به آن محدوده قدم نمی گذاشتند

و بزودی با سوالی کوتاه از همان افراد دريافتم که آن فضا بيش از حدی که برای يک ميهمانی لازم باشد نورانی بود

و همه ترجيح می دادند که در تاريکی بسر برند

اما من آن نور را نمی ديدم

تنها آن اتاقک شيشه ای مکعبی را می ديدم با محتويات فقيرانه اش

شايد من هم اشتباه می کردم و واقعيت همان نور بود

جلوتر رفتم صورتم را به ديواره شيشه ای چسباندم تا واقعيت وجوديش را احساس کنم

شيشه سرد بود اما وجود داشت

ناگهان چشمان دختری را در مقابل خود آنسوی شيشه ديدم که صورتش را به صورت من چسبانده بود

وحشت زده از ديوار فاصله گرفتم

دخترک چيزهايی می گفت اما من نمی توانستم بفهمم

هيچ صدايی نمی شنيدم

چند بار با مشت به ديواره ی شيشه ای کوبيد اما باز هم هيچ اتفاقی نيفتاد

نه حتی صدايی

او شروع به فرياد زدن کرد دور خود می چرخيد و دورتادور مکعب

گهگاهی با مشت به ديواره می کوبيد

تمام کتاب ها را به اين سو و آن سو پرتاب می کرد

او می خواست شنيده شود ديده شود

بعد از آنکه تمام تلاش هايش با بهت زدگی من بی نتيجه ماند روی آن تکه فرش کوچک آرام گرفت

کتاب قطوری را مقابلش باز کرد و تظاهر به خواندن کرد

اما در واقع می گريست

و اين بار صدای گريه اش را شنيدم

چشمانم را بستم و گوش هايم را گرفتم

شايد واقعيت نداشته باشد

بهت و وحشت سراپايم را فرا گرفته بود

فريادی کشيدم و از خواب پريدم

چشمانم را باز کردم و خود را در همان مکعب شيشه ای يافتم

با همان تکه فرشی که روی آن خوابيده بودم

همان نور همان آينه

همان قرص هايی که هر شب مرا به خواب می برد

همان کتاب هايی که ناخوانده رويهم انباشته شده بودند

همان کاکتوس تنهای من

در همان قرنطينه

  
نویسنده : mahtab B ; ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٧/۱٠
تگ ها :


فنـــا

کدام آئين نانوشته اخلاقی می توانست راهش را محکوم به ناهنجاری خواند زمانی که ديگر زمام زشت و زيبای وجودش جايی در ميانه راه از هم گسسته بود

کدام انديشه خلاق روشنگری می توانست زمام از هم گسيخته وجودش را باز پس گيرد زمانی که ديگر تمام اعضای ناشناخته جانش ويرانگری را می طلبيدند

با اراده ای وصف ناپذير و با خلاقيتی خود ويرانگر هر آنچه را که در پايان راه با ارزش يافته بود به دامان فنـــا می سپرد با اين تصور که ويرانی او را از نکبت ارزشمندی گذشته رها سازد

  
نویسنده : mahtab B ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٦/۱۳
تگ ها :


ناشناخته

بتازگی در اين گوشه خالی از اقتدار اتاق آبی ام دريافته ام که ديوارها ديگر سايه مرا تحمل نمی کنند

انگار سايه من جايی پيش از آنکه روی ديوار سنگينی کند محو می شود

سايه ها از هم می گسلند و ناشناس روی کف اتاق می ريزند

و ديوارها توانايی تشخيص آنها را ندارند

شايد آن را که می توانست جسم سنگين مرا به سبکی سايه ام پيوند زند گم کرده ام

  
نویسنده : mahtab B ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/۳
تگ ها :


فرار

از اولین تماس تا لحظه اسارت ذهن زمان درازی است زمانی که به پایان رهایی می انجامد

تا آن لحظه میتوان پیکرهای گوناگونی را کاوید و فراموش کرد بدون هیچ رنجی

میتوان وسوسه های آزادی را تجربه کرد بدون هیچ عذابی

اما زمانی رهایی به پایان می رسد و آزادی جز با عذاب تصور نمی شود با عذاب خیانت به تنها پیکری که رهایی با او پایان یافته است

اما تو آزادی

تو آزادی که در مقابلت چشمان دیگری را نظاره کنی با احساساتی دیگر

چشمان غریبه ای را که با وجود برق خیره کننده اش جز تلقین آزادی پیام دیگری ندارد

غریبه ای که چیزی برای عرضه به تو ندارد

به تو که تمام وسوسه هایت را پایان یافته دیده ای و جز به فرار به چیز دیگری نمی اندیشی

فرار از تمام وسوسه های رهایی از چشمان برانگیزاننده عذاب و فرار از آن لحظه ای که آزادی را خیانت فرض کردی

اما از اولین لحظه فرار تا زمان رهایی ذهن زمان درازی است که نمی دانی به کجا می انجامد

 

  
نویسنده : mahtab B ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٤/٢٧
تگ ها :


وانهاده

در زمانی که جز گذر بادبادک کاغذی سفيد حامل خطوط نامرئی پيام ديگری نيست

در لحظه ای که جز صدای بال زدن های خنک پره های سرگشته نوای ديگری نيست

در ساعتی که جز پيام آور ساعت گرسنگی دليل ديگری برای نياز سيری نيست

در شبی که جز سايه زانوان غمگين من پيچيده در اندام خميده من تصوير ديگری نيست

من معنای به خود رها شدن را با تمام وجودم دريافتم

وانهادگی را

  
نویسنده : mahtab B ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٤/۱٦
تگ ها :


اضطرار

من به ضرورت ها عادت کرده ام

به ضروری بودن را تحمل کردن

و غير ضروری را تجمل فرض کردن

زندگی من به ضروريات خلاصه می شود

من سهمی از غير ضروری ها ندارم

سهم مرا دزديدند

بخشيدند به ديگران

و ديگری در سهم من با من شريک نشد

  
نویسنده : mahtab B ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٤/٧
تگ ها :


مغروق

تصوير غريب آينه طعنه می زد به من فراری در بازتاب مجازی آن سو

که بار ديگر سرزده آمده ای وازده پی سرهم بندی آواهای غرق شده در اين سو

  
نویسنده : mahtab B ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٢/۸
تگ ها :


با چشمان باز

با گره ای سخت پايم را در بند رهايی ديدم

و با درد کبودی رد بند را حس کردم

بندی بی وجود نامرئی که حضوری سنگين داشت

بی انتها به هيچ می رفت

و من گرفتار بندی که به جايی نمی رفت

نيمی از من در هوا معلق بود و نيمی ديگر در بند تعلقات

مقاومت می کردم بی دليل

اما پايم به جايی بند نبود

فشار بيشتر و بيشتر می شد محسوس تر

و بند بر پايم دردناک تر

کسی سرم را ميان دو دست گرفت و فشرد

چيزی به گسست نمانده بود با تمام تعلقاتم

به از هم گسيختگی تلاشی

که بريدم

پلکهايم را گشودم

تنها يک حرکت برای رهايی از کابوس رهايی.

  
نویسنده : mahtab B ; ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٢۸
تگ ها :


سبکی

گاهی صدايی شنيده می شد از حرکات سرسختانه او که در محيط دربرگيرنده اش به سختی غوطه می خورد

گوشم را به ديواره نازکش نزديک کردم پوسته ای شکننده که هر لحظه به لحظه شکست نزديکتر می شد

پلکهايم را بستم تا او را آنسوی ديواره تصور کنم و گوشهايم را باز کردم

سکوت

بينهايت آرام بود به آرامش خيالی ذهنی دست نخورده

کوچک آنقدر که سياهی جايی برای خود نمی يافت

وامن در برابر حملات پی در پی پليدی

او را شناور می ديدم در وجود تنهای خود

اما تاريک و سرد

او بشدت حرکت می کرد تا شايد در نقطه ای ديگر نوری بيابد و گرمايی

با شور با اشتياق با حرارت

و بار ديگر صدايی شنيدم

پلکهايم را گشودم

ديواره ترک خورده بود

از ميان شکاف باريک پوسته شکننده نور به درون راه می يافت

و شور اشتياق حرارت

با حرکتی ناگهانی پوسته دو نيم شد

و او سر برآورد

نور چشمانش را می زد به سختی آنها را گشود

ترس بر او چيره شده بود

از محيط کوچک خود به بيرون آمده بود

اينجا گرم بود و پرنور روشن

اما بزرگ

بی انتها

پايانی نداشت

بتدريج نيروی از دست رفته از ترسش بازگشت

قصد داشت حرکت کند اما به کدام سو

منتظر صدايی شد تا او را بخواند

صدا همان سويی بود که بايد می رفت

و رفت

اما بار ديگر صدايی ديگر

و صدايی ديگر

و صدايی ديگر و ديگر

بارها تغيير سو داد رفت بازگشت

بی نتيجه

با سردرگمی صداهای مختلف را دنبال می کرد

بار ديگر ترس تشويش

و ابهام

اينجا آن بينهايت دلهره آور اضطراب بود

سرانجام ايستاد

صداها او را می خواندند

او سکون را برگزيد

به ياد پوسته کوچک قديمی اش افتاد که در آن با آرامش شنا می کرد

معلق شناور

به ياد نوری افتاد که او را از بيرون می خواند

آن نوری که از شکاف پوسته تابيده بود

رو به آسمان کرد

پاهايش را از زمين کند و دستهايش را گشود

و نور همچون بادی ملايم او را به آسمان برد

بار ديگر شناور بود

آزادانه می چرخيد و می گرديد

از آن بالا اينجا آنقدرها هم بزرگ نبود

به بزرگی همان پوسته کوچک

به همان تاريکی

با همان سرما

ديگر صدايی نمی شنيد جز صدای باد

خود را به دست باد سپرد

سبک.

  
نویسنده : mahtab B ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٢٦
تگ ها :


پايان

به نقطه آغازين رسيده ام

با اينهمه تاخير

و با يک بغل تضاد

آرامشی که بوی مرگ می دهد

تنها لبخندی که به خنده نمی انجامد

و بغضی که در نيمه راه باز می ماند

بی صدا

با گذر از فريادهای سرشار از زندگی

که چشمانم را خيس از اشک می کرد يا روشن به شور

اينک به نقطه آغازين رسيده ام

و يا شايد به انتها

آرام و بی صدا

رها.

  
نویسنده : mahtab B ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٢٢
تگ ها :


افسون

فرورفته سرخورده آرام

آنجا متوقف زير تازيانه های بی پروای باران زنده کاميابی کوبنده بر شيشه های شکننده عذاب تنهايی سختی ام را می ساييدم و نرم می شدم

حاضر خيره رودررو

آنجا افسون شده با لکه های خيره نگاهم از ورای صفحات شيشه ای چشمانم از باران وسوسه انگيز هوس کام می گرفتم و زنده می شدم

متحير مردد

آنجا مشعوف کاميابی ام از لحظات گذرای فرو ريختن باران بر پوسته سخت وجودم می گريستم تا باران وجودم تکرار شعفم باشد

باران زده

آنجا جامه شفاف کاميابی ام را به تن برهنه ام می آزمودم

اما در آن فرو ريختن لکه های جانفرسای بارانی کسی صدای ريزش پوسته سخت من را بر آوار فرو ريخته وجودم نشنيد

  
نویسنده : mahtab B ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٧
تگ ها :


آبی ناب

آبی بود، شفاف از جنس آب. شايد من او را آبی می ديدم. يا اينطور خواستم که او راآبی ببينم.

او از ميان روزهای گذشته و امروزم زائيده شد، با پس زمينه ای آبی، اما کمی تار. زمان رنگ دوران نه چندان دور را آنچنان کدر کرده بود که تصور می کردم او به گذشته هايی بس دور تعلق دارد. با وجودی که با تمام قدرت آبی بودنش به امروز من چنگ زده بود، اما در تصوراتم دورتر و دورتر می شد، کدر و کدرتر.

من او را آبی ناميدم. با آن هاله آبی اما کدر، چهره ای بس شفاف داشت. شايد من او را شفاف می ديدم. يا اينطور خواستم که او را شفاف ببينم.

شفافيتش از جنس امروز بود. گذشته در او گم شده بود. آبی شده بود. آن روزهای کدر گذشته در شفافيتش مستحيل شده بود. آن روزهايی که گرچه گذشته بود اما تجسم زيستن در امروز بود. امروز کدر به نظر می آمد، اما آن روزها شفاف شفاف بود، آبی ناب.

و اينک، امروز از بين رفته بود. در ميان لحظاتی که برای ديگران از دست می رفت. صرف می شد. در آنان گم می شد.

من هر روز با او بر می خاستم. تنها شاهد تنهاييش بودم و تنها همراه راه طولانيش. او را نظاره می کردم زمانی که راه بی پايان را در پيش می گرفت و در ميانه جمعيت پر هياهو، فرو رفته در خيالات آبی اش، سفر هرروزه اش را آغاز می کرد.

زمانی شنيده بود که جايی است فارغ از زمان و مکان، رو به سمت آفتاب، که حقيقت را در آن پنهان کرده اند. و همان زمان پذيرفته بود که بايد به آن سمت رفت، رو به آفتاب.

و من هر روز با او برمی خاستم و به سمت آفتاب پوييدن آغاز می کرديم. او در جلو و من در عقب، در ماورای آگاهيش.

آبی می رفت. پايان راه ناپيدا بود. آفتاب در آن انتها چشم را کور می کرد، گرچه در پيش پای آبی، راه را روشن می کرد.

راه زيبا بود، بی انتها. فضای بيکران بيرون، او را به نهايت درون می برد. آبی در درونش زندگی می کرد، بدون کلامی، در سکوت.

او همه را می ديد. می شنيد. گاهی می فهميد و گاهی نمی فهميد، صورتها را که از مقابل چشمانش می گذشتند، پر هياهو، پر سر و صدا. و آبی از ميان صورتها می گذشت، با شفافيت سکوت.

ندايی از اعماق وجودش و از ماورای آگاهيش او را به جلو می راند. به سمت آفتاب. به آنجا که هيچگونه تصوری از آن نداشت، اما آن را باور کرده بود.

اما صورتها همه به سمتی ديگر می رفتند، خلاف جهت آفتاب. آبی آنها را می ديد که از سمت آفتاب می آمدند. آنان به آفتاب پشت کرده بودند.

و آفتاب نيز با آنان بود. در جايی او هم از آبی گذر می کرد و به همان جهتی می رفت که صورتها می رفتند. آفتاب هم.

گاهی در راه خود مسافری را می ديد که او هم راهی آفتاب بود. از او جويای راه می شد و علت حرکت آفتاب را می پرسيد. مسافر لبخندی می زد و می رفت. شايد او هم نمی دانست. آفتاب هم تغيير مکان می داد. حقيقت به جای ديگری می رفت. اما فردا دوباره باز می گشت.

آبی می رفت. به سمت آفتابی که تغيير مکان می داد. اما او در ذهنش آفتاب را تصور می کرد، ساکن و ثابت. و به آن سمت می رفت.

و او صورتها را می ديد. آنان را با شکلهای گوناگون و رنگارنگ شان می ديد. اما همه را به فراموشی می سپرد. از آنان عبور می کرد، بدون اينکه ردپايی بر او بر جای بگذارند.

صورتها هم او را می ديدند. اما خيلی زود فراموشش می کردند.

روزی در ميانه راه به جمعيتی برخورد. جمعيتی از صورتها، که گرد هم جمع شده بودند. هياهو و سروصدای آنان، آبی را از اعماق تنهايی اش بيرون کشيد.

در واقع آنچه او را به ميانه صورتها کشاند يک صدا بود. صدايی عجيب. صدايی ساختگی. آن وسط دلقکی بود، با ماسکی بر صورت. او با صدای عجيبی حرف می زد. بلند و با لحنی تمسخرآميز.

دلقک کيفی به گردن داشت، پر از انواع ماسک ها. او ماسک های رنگارنگ را يکی پس از ديگری به صورت می گذاشت و هر بار خود را شبيه صورتی از ميان آنان می ساخت. مثل آن صورت حرف می زد، راه می رفت، فکر می کرد.

ماسک ها، نشانه ای از صورت ها بودند. از آنان با تفاوت هايشان و با رنگارنگی شان. دلقک خود را مثل آنان می ساخت. به ميان صورت ها می رفت. آنان را می خنداند، با حرف هايش و با حرکاتش. صورت ها گرد او جمع می شدند و دشواری های زندگی را به دست استهزا و فراموشی می سپردند.

و دلقک آنان را می خنداند. اما او هرگز بدون ماسک ديده نمی شد. گاهی صورت ها سعی می کردند ماسک را از چهره او بردارند و او را بدون ماسک ببينند، چهره واقعی او را. اما هرگز موفق نمی شدند.

آبی شگفت زده شده بود، و ميخکوب بر جايش. آنچه را که همواره در ميان زندگی صورت ها ديده بود و نفهميده بود، و آنچه را که مدتها در ذهن خود داشت و هرگز به زبان نياورده بود، همه را امروز از زبان دلقک می شنيد، در ماسک های رنگارنگش می ديد، در لابلای حرکات استهزا آميزش حس می کرد، همه را به وضوح می ديد. به همان شفافيتی که شايد در وجود خود آن را درک کرده بود.

امروز دلقک از جايی می گفت که هميشه او را به ترس می انداخت، و به وهم. آبی آن را می شناخت. آن جای به ظاهر زيبا را. آن وهم دنيای صورت ها را. وحشت او را در برگرفته بود. او می ترسيد، از اين فريادها، از اين هياهو، و از دلقک.

آبی آنجا را ترک کرد. و من هم. بدون اينکه کسی متوجه رفتنش شود. و حتی متوجه حضورش.

او با سرعت می رفت. می دويد. می ترسيد صورتی او را بيابد و او را دوباره به آن جمع بازگرداند. وجودش از ترس به هم می ريخت. به خود می پيچيد. وحشتی عجيب سراپای وجودش را فراگرفته بود. وحشتی که آن را می شناخت، اما درکش نمی کرد.

آبی دچار ترس شده بود. و غم. نمی دانست چرا؟ نمی دانست چرا اين بار نتوانسته بود با همان سکوت عبور کند و آنان را به فراموشی بسپارد. چرا اين بار شفافيتش نتوانسته بود کمکی کند؟ چرا نتوانسته بود مثل هميشه آنان را از شفافيت وجودش بگذراند؟

اما آنچه در واقع از خاطرش محو نمی شد، دلقک بود. با ماسک هايش. اين دلقک بود که از او عبور نکرده بود.

در وجودش ميل شديدی به ديدن دلقک احساس می کرد. به ديدن چهره واقعی او. چيزی در دلقک با آن ماسک های رنگارنگش متفاوت بود. متفاوت با آن صورتها. گرچه سعی می کرد خود را شبيه آنان سازد. و آبی در فکر آن چيز بود، آن نقطه تمايز.

پشيمان شد از اينکه آنجا را ترک کرده بود. راه زيادی را طی کرده بود. از آفتاب گذر کرده بود. وحشت از بازگشت به ميانه صورتها، او را بسيار جلو انداخته بود. اما دچار ترديد شد. و بازگشت.

آبی بازگشت تا موجوديت خود را به حيطه آزمايش بگذارد، شفافيتش را. در راه بازگشت به انواع روش هايی فکر می کرد که می توانست با آن صورتها و با دلقک رودررو شود. خود را در مواجهه با وضعيتی می ديد که کناره گيری هميشگی اش را از صورتها به خطر می انداخت. امروز تصميم گرفته بود به ميان آنها برود، اما نه با سکوت.

و زمانی که سرانجام خود را آماده يافت، ديگر صورتی نديد. آنان پراکنده شده بودند، و تنها يک صورت باقی مانده بود. صورت دلقک، بدون ماسک.

دلقک تنها بر روی تخته سنگی نشسته بود. بينهايت آرام. زانوانش را جمع کرده بود و دستانش را دور پاهايش حلقه کرده بود. بدون آنکه متوجه حضور آبی شود، گاهی با خود حرف می زد. کلماتی نامفهوم.

آبی آهسته به او نزديک شد تا کلماتش را بشنود. می خواست صورت بدون ماسک او را از نزديک ببيند. چهره واقعی او را. می خواست به او بخندد. همانگونه که صورت ها می خنديدند. می خواست ترسی را که دلقک در وجودش به وجود آورده بود به او بازگرداند. اما چهره دلقک او را بازداشت، و چشمانش. چشمان دلقک می درخشيد. خيس از اشک. و آبی انعکاس آبی خود را در چشمان او می ديد.

دلقک به آبی می نگريست. با نگاهش او را ميخکوب کرده بود. آبی نمی دانست بايد چه کند. بازگشت تا راهش را ادامه دهد.

و دلقک هرگز برای آبی ماسکی به صورت نزد.

آبی دلقک را در کنار خود يافت. دلقک آرام بود. در سکوت راه می رفتند. آن دلقکی که با حرفها و حرکاتش ديگران را می خنداند، جايی به دست فراموشی سپرده شده بود.

دلقک گاهی حرف می زد. از خود می گفت. او هم به سمت آفتاب می رفت. اما متفاوت. گاهی باز می گشت. به سمت صورت ها می رفت. و گاهی هم توقف می کرد.

اما با آبی می رفت. آبی چهره ديگرگون خود را در دلقک يافته بود. در دلقک بدون ماسک. دلقک واقعی. آبی در او سير می کرد. با خود مقايسه اش می کرد. گاهی نمی فهميد و گاهی سوالاتی عجيب به ذهنش می آمد. و گاهی در اوج نااميدی دچار ترديد می شد. شک می کرد به وجود دلقک. به واقعی بودنش.

آنها هر روز برمی خاستند. و من هم. به سمت آفتاب می رفتند. راه برای آنها مفهومی ديگر يافته بود. ديگر فقط آفتاب نبود. راه اهميت بيشتری يافته بود. راهی که در طول آن با هم يکی می شدند.

اما گاهی دلقک آبی را رها می کرد. آبی نمی دانست که از روی اجبار است يا رضايت.

گاهی که دلقک صورتی را در راه می ديد از آبی جدا می شد. ماسکی از کيفش بيرون می آورد و به صورت می گذاشت. چهره بدون ماسک دلقک برای صورتها نبود. آبی را تنها می گذاشت و به ميان صورتها می رفت. صورتها دلقک را دوست داشتند. دلقک آنان را می خنداند. او از هر آنچه که آنان دوست داشتند می گفت. آنان را تاييد می کرد. تحسين می کرد. دنيای صورتها را می ستود.

دلقک کاری را می کرد که آنان می خواستند. دلقک بايد می خنديد و می خنداند. بايد سکوت را می شکست. بايد غم را از بين می برد. بايد ميان صورتها می چرخيد. آنان را می ستود. به آغوش می کشيد. می بوييد و می بوسيد. دلقک برای همه بود و هيچ کس.

و آبی نمی فهميد. ماسک های دلقک را درک نمی کرد. آنها واقعی نبودند. می ترسيد. شک می کرد به واقعيت ماسک ها و به واقعيت دلقک. نمی دانست کدام يک واقعی ست. کدام به حقيقت نزديک تر است؟

دلقک خود را واقعی می دانست، بدون ماسک. اما آبی می ترسيد که دلقک با ماسک ها واقعی تر باشد. می ترسيد که نفرت پنهانی دلقک از صورتها واقعی نباشد.

آبی از صورتها فاصله گرفته بود. آرامش را در تنهايی اش يافته بود. امادلقک به ميان آنان می رفت و آنان را می خنداند. آنان را به سخره می گرفت.

صورتها دلقک واقعی را نمی پذيرفتند. آنان از واقعيت بی خبر بودند. از واقعيت دلقک. از احساساتش. از رنجهايش. دلقک برای ابراز احساسات نيامده بود. دلقک برای گريستن نيامده بود. دلقک برای زندگی جدی نيامده بود.

و آبی می ترسيد. می ترسيد که روزی آنان دلقک را از او بگيرند. می ترسيد که دلقک آنان را بپذيرد و برود.

گاهی که دلقک آبی را رها می کرد و به دنبال صورتها می رفت، آبی به راهش ادامه می داد. به تنهايی می رفت. گاهی نگاهی به پشت سر می انداخت، تا آنجا که دلقک با صورتها از نظر محو می شد. در ميان صورتها گم می شد و با آنان يکی می شد.

گاهی آبی هم تغيير مسير می داد. بازمی گشت، تا دلقک را ميان آنان ببيند. ميان فريادها. ميان هياهو.

اما دلقک بزودی بازمی گشت. آبی را تنها می يافت و دوباره با او همراه می شد.

و من در ماورای آگاهی آنها، تنها شاهد کشمکش آنها با خود و با يکديگر بودم. دلقک ميان دنيای صورتها و دنيای واقعی خود با آبی سرگردان بود و آبی ميان تنهايی ای که پيش از اين داشت و دنيای امروزش با دلقک. آبی می انديشيد. به دورانی که تنها بود، به تمام معنا. به تنهايی می رفت. می انديشيد به دورانی که به چيزی جز خود و انتهای راهش نمی انديشيد. به دورانی که گرچه صورتها را می ديد، اما هيچ کدام اهميتی نداشتند. او را آزار نمی دادند. او آنان را می ديد و همه را در شفافيت ذهنش به فراموشی می سپرد. دورانی که در آرامشی خيالی به سر می برد، اما تنها.

و امروز با دلقک. دلقک اهميت يافته بود. هرچه می گفت و هر چه می کرد اهميت داشت. آبی نمی توانست دلقک را هم ناديده بگيرد. نمی توانست او را به فراموشی بسپارد.

و آبی می ترسيد. از اينکه هنوز دلقک را نفهميده باشد. می ترسيد از اينکه واقعيت او را درنيافته باشد. می ترسيد از اينکه هر چه دانسته بود، توهمی بيش نباشد. می ترسيد از اينکه روزی دلقک واقعيت وجودش را آشکار کند و آن چيزی متفاوت با تصوراتش باشد. می ترسيد از اينکه روزی دلقک با ماسکهايش يکی شود. به ميان صورتها برود و با آنان يکی شود. می ترسيد هر آنچه را که برای آبی نمی خواست، در آنان بپذيرد و برود. می ترسيد ظاهر کاذب آنان او را با خود ببرد. می ترسيد تنها کسی را که در ميانه راه با ارزش يافته بود، گم کند. می ترسيد دلقک او را نفهمد. تفاوتهايش را نبيند. آشفتگی اش را درنيابد. ترسش را حس نکند. می ترسيد برای دلقک کافی نباشد و يا شايد او کافی نباشد.

آبی باز هم می رفت. ديگر به پشت سر نگاهی هم نمی کرد. آبی آسمان با او همراه بود. آب روان در گوشش می نواخت و انعکاس آبی وجودش در چشمان دلقک مقابل چشمانش بود. همه را در وجود آبی خود حفظ می کرد و می رفت. تا جايی که حقيقت را دوباره در آن انعکاس آبی مقابل چشمانش دريابد.

  
نویسنده : mahtab B ; ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٤
تگ ها :


غول

                      خواب می بينم که ديگر انسانی نمانده. همه مرده اند.

                       زمين سفيد است. هنوز ماه در آسمان است و زمين

                        سفيد را روشن می کند. من تنها هستم، با موش.

                                              همه می ميرند، سيمون دوبووار

يکی يکی آمدند و رفتند

يکی بعد از ديگری

غول ها را می گويم

همانهايی که آمده بودند تا من و تو را بترسانند

از آينده

و ما را به حسرت بياندازند

و به ما بفهمانند که

آنها غولند و ما هيچيم

يکی يکی آمدند

گاهی در لباس انسانهايی که تصور می کرديم پر از شکوه و دانايی اند

غبطه می خورديم

می ترسيديم

حتی از نگاه کردن به آنها

اما وقتی نزديک شديم

وقتی رودررو شديم

شکوه از بين رفت

و دانايی هم

گاهی غول بزرگ سر از آرمانشهرها در می آورد

آرمانشهرهايی آنسوی آبها

که شايد ما خود ساخته بوديم شان

و وقتی از آبها گذشتيم

آرمانشهر هم از بين رفت

بار ديگر غولی ديگر می آمد

و دوباره ما بر او پيروز می شديم

روزی آمد که ديگر همه غول ها رفته بودند

نابود شده بودند

و شايد هم بودند

اما در نظر ما بچه غولهايی بيش نبودند

و آن روز نوبت به غول ديگری رسيده بود

غولی که همه آن غولها را شکست داده بود

غول درون من و تو

غول شکست ناپذير ما

که بايد می شکست

تا من و تو از وجودش سربرآوريم

رها و آزاد

 

  
نویسنده : mahtab B ; ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٩/۱۱
تگ ها :


سکوت

سنگينی نگاه پرسشگرش، جوابها را از يادم برد...

نگاهی سرشار از ابهام و ترديد.

من چه گفته بودم؟

از دنيايی که باور به صحتش داشتم

و راه ورود به آن را می جستم

از ميانه بينهايت ها...

در حالی که خود نيز در ابهام به سر می بردم.

و حالا سکوت سنگين من...

ميل به فرياد در وجودم جان گرفته بود

اما جان را يارای فرياد نبود

و جز سکوت، کلامی نبود

می خواستم بگويم...

هر آنچه را که ميان فضای تهی درونم جريان داشت

درون رگها، ميان سلول های مغزم و مانده بر روی قلب سنگينم

می خواستم فرياد بزنم

در پاسخ به کلام ناخوشايندی که جانم را می آزرد

اما چه کسی ناخوشايندی آن را باور می کرد

می خواستم لب به اعتراض بگشايم

در جواب آن بی خبرانی که به خطا می رفتند

اما چه کسی خطای آنان را باور می کرد

و چه کسی مرا باور می کرد...

با تمام خشمم

در منتهای سرگردانی ام

و با فرياد خاموشم

لب از لب نگشودم

سکوت بار سنگينم را به دوش خواهد کشيد

و فريادم

در جريان رگهای بدنم و درون قلب رنجورم دفن خواهد شد

حالا آن را می شنوم

بلند و رسا...

زمانی که ذره ذره وجودم به فرياد سخن آغاز می کند

در درونم غوغايی است

اما سکوت مرا از برون دربرگرفته است

سکوتی که توان شکستنش را ندارم

بايد حرفی بزنم...

وگرنه مرا بيرون خواهند کرد

از آنجا که سکوت جايی ندارد

و فرياد هم

 

ديگر ادامه ندارد

  
نویسنده : mahtab B ; ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/۱٠
تگ ها :


واقعيت و خيال

گفت مثالی بياور از ميانه...

گفتم ميانه...

ميانه آنجاست که انسان دوها را می بيند اما آنها را يکی می کند.

آنجا که واقعيات دردناک را می بيند اما دل به رويا می بندد، به خيال پناه می برد.

و آنجا که روياهای دست نايافتنی دل و جانش را می آزارند، اما دلگرمی خيالات او را به واقعيات باز می گردانند.

انسان ميان دو بينهايت سرگردان است.

اما او از بينهايت ها می گريزد.

به ميانه بيا...

به ميان بينهايت ها!

اينجا مکان آرامش است و سکون، رهايی و پرواز.

اينجا واقعيات آنقدرها هم تلخ نيستند، روياها تلخی حقايق را می کاهند.

واقعيات بينهايت تلخ را رها کن...

روياهای بينهايت دور را رها کن...

اينجا روياها به واقعيت روح زيبايی می بخشند، و واقعيات به روياها روح امکان.

اينجا واقعيت رويايی ای وجود دارد که با واقعيت ساخته ذهن بشر مطلق گرا متفاوت است.

اينجا روياها واقعی اند...

 

ادامه دارد.

  
نویسنده : mahtab B ; ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٧/٢٥
تگ ها :


ميانه

گفت از ميانه بگو ...

انديشيدم که ميان ميلياردها انسان، سرگردان بر روی اين کره سرگردانتر، من چه می توانم بگويم.

چه بگويم که به حقيقت نزديکتر باشد، به آن حقيقت ذهنی ای که شايد تمام آن ميلياردها چون من، آن را باور داشته باشند، آن را بپذيرند.

آيا حقيقتی که همه باورش داشته باشند، وجود دارد.

حقيقتی که با وجود اختلافات فاحش ميان آن ميلياردها چون من، ثابت و تغييرناپذير باشد، و پذيرفتنی از سوی همه.

من وجود آن حقيقت را باور دارم.

و تصور می کنم راه رسيدن به حقيقت، نه يک راه، که بينهايت راه با باوری يگانه است.

و آن باور يگانه...

آنجاست که می توانم از ميانه بگويم...

آنجا که انسان ميان دوگانه ها، چندگانه های يگانه را برمی گزيند.

بار ديگر گفت از ميانه بگو...

 

ادامه دارد.

  
نویسنده : mahtab B ; ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٧/٢٥
تگ ها :


آنجا ۱=۱+۱ است.

 

گفته اند که ميان خواب و بيداری جايی است که ذهن از خواب ديرين خود بيدار می شود.

که ميان آزادی و اسارت حسی است که جان از اسارت آزادی رها می شود.

جايی ميان عشق و تنفر، که دل از بند بينهايت ها می گريزد.

جايی ميان بودن و نبودن، ميان ماندن و رفتن، ميان تنهايی و جمع، ميان فرياد و سکوت، ميان خنده و گريه، ميان شادی و غم، ميان صداقت و سياست، ميان زيرکی و حماقت، ميان خودخواهی و ايثار، ميان .....

جايی که من آن را ميانه می نامم.

جايی که در آن هيچ دويی، دو باقی نمی ماند.

جايی که در آن ۲=۱+۱ نيست.

آنجا ۱=۱+۱ است.

 

ادامه دارد.

  
نویسنده : mahtab B ; ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٢٥
تگ ها :


سياه سفيد خاکستری ۲

سياه سفيد خاکستری

قسمت دوم

سالها ميگذشت و ديگر نمی دانست چه کند.

هيچ کره ای ديگر به او به چشم يک کره استثنايی نگاه نمی کرد.

او هم خاکستری شده بود، مثل بقيه.

مثل بقيه کره ها.

بقيه کره ها هم او را مثل خود می ديدند، خاکستری و معمولی.

برخورد مداوم با کره های ديگر وجودش را تحليل برده بود.

تا آنجا که ديگر انگيزه زندگی اش را فراموش کرد.

ديگر نمی دانست برای چه به دنبال برخورد با کره های خاکستريست.

فقط می دانست که بايد حرکت کند و سپس برخورد کند.

ايستايی و سکون را از ياد برده بود.

ثبات را فراموش کرده بود.

او پذيرفته بود که برخوردها بی فايده است، سرانجامی ندارد.

اما نمی توانست دست از تلاش بردارد.

کاری جز اين نداشت.

می انديشيد اگر حرکت نکند، اگر با کره های ديگر برخورد نکند، ديگر از بين خواهد رفت.

اهميتی نداشت که به کره خاکستری متمايل به سياه برخورد کند يا به کره خاکستری متمايل به سفيد.

فقط بايد برخوردی ايجاد می کرد.

اما روزی از دور کره ای را ديد شفاف.

کره ای که نه سياه بود، نه سفيد، نه خاکستری.

کره ای بود بی رنگ.

کره سياه و سفيد که حالا خاکستری شده بود به دنبال راهی برای برخورد با کره شفاف بود.

او تفاوت ميان خود و کره شفاف را نديد.

فقط می دانست که با کره ای مواجه شده است که با کره های ديگر فرق دارد.

اما نمی دانست که برای برخورد با اين کره نياز به چيز ديگری داشت.

او فقط در فکر برخورد بود.

سرعت گرفت.

تندتر و تندتر قل می خورد و حرکت می کرد تا به کره شفاف نزديک شد.

اما برخوردی به وجود نيامد.

کره شفاف به حدی شفاف بود که از ميان او رد شد.

بار ديگر سعی کرد، اما باز هم رد شد.

ناگهان کره شفاف نقطه ای را در کره خاکستری شده پيدا کرد که هنوز سفيد باقی مانده بود.

آنقدر سفيد که تا به حال ميان کره های خاکستری نديده بود.

کره خاکستری شده هنوز نقطه سفيدی در وجود خود داشت که هيچ کره ای حتی خود او از وجودش باخبر نبود.

اما کره شفاف آن نقطه را يافت.

آن نقطه سفيد را.

آن روزنه اميد را.

کره شفاف که هيچ وقت نتوانسته بود با کره ديگری برخورد کند، سعی کرد با کره استثنايی برخورد ايجاد کند.

آن نقطه سفيد اين نويد را به او داده بود که شايد از اين يکی رد نشود.

شايد برخوردی ايجاد شود، شايد.

تنها چيزی که لازم بود ايجاد برخورد بود.

برخورد ميان شفافيت و ماده ای که توان سفيدی داشت.

فقط يک برخورد، تا هر کدام در چيزی که ديگری داشت شريک شود.

اما چگونه می شد ميان دو کره متضاد برخورد ايجاد کرد.

يکی شفاف بود، آنقدر شفاف که ديگری از او رد می شد و آن ديگری آنقدر خاکستری شده بود که شفافيت را درک نمی کرد.

هر چه کردند برخوردی به وجود نيامد.

هيچ کدام نتوانستند از دنيای خود فاصله بگيرند.

فقط حرکت می کردند، قل می خوردند با سرعت بيشتر، تا يکديگر را لمس کنند.

اما از هم رد می شدند.

حتی آن نقطه سفيد هم کمکی نکرد.

کره استثنايی خاکستری شده نپذيرفت که برای برخورد با کره شفاف ابزار ديگری لازم بود.

او همچنان با همان روش قبلی پيش می رفت، و با اين تصور از پيش شکل گرفته که احتمالا اگر برخوردی هم ايجاد شود بی نتيجه خواهد بود، مثل گذشته.

پس عملا تلاش زيادی هم نمی کرد.

او به اين شيوه زندگی عادت کرده بود.

اين بار هم تلاشی ديگر بی نتيجه می ماند.

برای او اهميتی نداشت.

و کره شفاف، نااميد از اينکه تنها کره استثنايی را که پيدا کرده بود از دست داده است.

او نقطه سفيدی داشت که بقيه کره ها نداشتند.

در حاليکه خود به آنچه که داشت آگاه نبود.

فراموش کرده بود که زمانی کره ای سياه و سفيد بوده است.

کره شفاف می دانست که برای برخورد با کره استثنايی بايد شفافيت را از دست می داد.

بايد صاحب جسمی رنگی می شد تا با او برخورد کند.

آنگاه به سفيدی می رسيد.

اما نمی دانست بايد کدام يک را انتخاب کند.

شفافيت را، يا سفيدی را؟

کدام بهتر بود؟ کدام؟

حتی مطمئن نبود که در صورت رها کردن شفافيت، بتواند با کره استثنايی برخورد کند و به سفيدی برسد.

آخر اين موضوع به کره استثنايی هم مربوط می شد.

اگر او تلاشی نمی کرد، چه؟

اگر به نتيجه نمی رسيد، چه؟

کره استثنايی بزودی به فکر برخورد با کره های ديگر می افتاد.

آخر او عادت کرده بود.

و بزودی تنها نقطه سفيد وجودش هم رو به خاکستری می گذاشت.

اما حداقل کره استثنايی باز هم می توانست تلاش کند.

می توانست همچنان قل بخورد، سرعت بگيرد، و به محض اينکه کره ای خاکستری از جنس خودش را ديد با او برخورد کند، به اميد اينکه جايی بايستد.

گرچه اين راه پايانی نداشت.

راهی که او انتخاب کرده بود به سکون نمی رسيد، به بيراهه ها می رفت.

اما کره شفاف چه؟

او نمی توانست به دنبال برخوردی باشد، چون همه از او رد می شدند.

همه از او عبور می کردند، شايد حتی متوجه وجودش هم نمی شدند.

او بايد آرام می رفت.

به آهستگی قل می خورد.

از ميان کره های ديگر عبور می کرد، آنچنان ساکت و آرام که کره های ديگر متوجه حرکتش نشوند.

می رفت و می رفت، در تنهايی، تا به سکون و ثبات می رسيد.

مهتاب بهرامی

سياه سفيد خاکستری

۳۱ تير ۱۳۸۲

 

  
نویسنده : mahtab B ; ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۱٧
تگ ها :


سياه سفيد خاکستری

سياه سفيد خاکستری

قسمت اول

اينجا، سرزمين خاکستری هاست. ساکنينش کره هايی هستند با والورهای مختلف خاکستری.

خاکستری های متمايل به سياه و خاکستری های متمايل به سفيد.

کره ها هميشه در حال حرکتند و قل خوردن. کاری جز قل خوردن ندارند.

زندگی روزمره آنها در حرکت می گذرد.

حرکت آسانترين کاريست که از يک کره بر می آيد.

قل می خورد و قل می خورد تا آنجا که نيرو دارد.

کره های خاکستری متمايل به سياه تندتر و تندتر قل می خورند.

قل خوردن نهايت زندگی آنهاست.

حتی تصور لحظه ای سکون و ايستادن در ذهن آنها نمی گنجد.

غافل از اينکه آنچه بايد در جستجويش قل بخورند، سکون است.

اما نه هر قل خوردنی! بايد هماهنگ و با آگاهی قل بخورند تا سبک و سبک تر شوند.

آنگاه می توانند بايستند.

اما قل خوردن سريع و بدون تفکر آنها را به بيراهه پرتاب می کند.

کره های خاکستری متمايل به سفيد اين حقيقت را دريافته اند.

آنها آرام و ساکت هستند.

به آرامی و در سکون حرکت می کنند، سبک و سبک تر.

آنچنان سبک که گاهی می توانند برای مدتی طولانی بايستند.

و آنچنان بی حرکت که هيچ نيرويی نمی تواند کره هميشه قل خورنده را از سکون خود خارج سازد.

روزی کره ای به دنيا آمد که نه خاکستری متمايل به سياه بود و نه خاکستری متمايل به سفيد.

نيمی از آن سياه بود و نيمی ديگر سفيد.

او کره ای استثنايی بود.

ميزان سياهی و سفيدی در او برابر بود.

سياهی و سفيدی در هم ادغام نشده بودند، بلکه هر کدام موجوديت خود را حفظ کرده بودند.

او موجودی خاکستری نبود.

موجودی دوگانه بود با چهره ای گاهی سياه، گاهی سفيد.

زمانی که قل می خورد، نيمه سياه و سفيد او به ترتيب نمايان می شدند.

نيمه سفيد او آگاه بود و می توانست بايستد، اما نيمه سياه او فقط تمايل به حرکت داشت.

سياهی و سفيدی در او مدام در حال کشمکش بودند.

لحظه ای حرکت می کرد و لحظه ای ديگر باز می ايستاد.

اين کشمکش ثانيه ای او را رها نمی کرد.

روزی در اوج زمانی که سياهی او را وادار به حرکت کرده بود، با يک کره خاکستری متمايل به سياه برخورد کرد.

برخورد کوتاه با آن کره حرکت او را کندتر کرد، تا آنکه برای لحظه ای کوتاه توانست در اوج سياهی خود بايستد.

او دريافت که ايستادن همانست که مدتها نيروی سياه و سفيد در وجود او بر سر آن به کشمکش پرداخته بودند.

و نيز تصور کرد که برخورد با کره های ديگر در زمان حرکت و قل خوردن سريع او را به سکون خواهد رساند.

پس شروع کرد به قل خوردن، تندتر و تندتر، با تمام نيروی سياهی خود.

او می خواست بر سياهی غلبه کند.

قل می خورد و قل می خورد، تا بلکه با کره ای خاکستری برخورد کند.

چاره را در برخورد با کره های ديگر يافته بود.

اما برخوردها دوامی نداشت.

هر برخورد ذره ای از سرعت او کم می کرد، و بعد او را به سمتی ديگر منحرف می ساخت.

و او راه جديد را در پيش می گرفت تا به کره ای ديگر برخورد می کرد و باز هم همان تغيير جهت و هيچ.

اما هر برخورد او را به کره های ديگر نزديکتر می کرد.

سياهی رو به خاکستری می گذاشت و سفيدی هم.

برخوردها سياهی و سفيدی را از او می گرفتند، و به او خاکستری می دادند.

ديگر استثنايی نبود.

ديگر نه سياهی اش آنقدر قوی بود که او را به تند قل خوردن وادارد و نه سفيدی اش آنقدر توان داشت که با ايجاد انگيزه رسيدن به سکون او را به حرکت درآورد.

  
نویسنده : mahtab B ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٩
تگ ها :


راه

هشت روز است که کفشهايم را بر سنگهای راهها فرسوده ام ...                     رمبو

 

راه: نواری از زمين که ما بر آن گام می نهيم. جاده با راه  فرق دارد، نه از آن جهت که معبری است مخصوص وسائط نقليه، بلکه صرفا خطی است که نقطه ای را به نقطه ديگر پيوند می زند. جاده به خودی خود معنايی ندارد؛ معنايش تماما از دو نقطه ای حاصل می شود که آنها را به هم مربوط می کند. راه ستايش ارزش فضاست. هر تکه راه بامعنی است و ما را به ايستادن فرا می خواند. جاده کاهش پيروزمندانه ارزش فضاست و به همين سبب اکنون صرفا هم به صورت مانعی برابر حرکت انسان و هم اتلاف وقت او در آمده است.

پيش از آنکه راهها و گذرها از چشم اندازها ناپديد شوند، از روح انسان ناپديد شده بودند: انسان ديگر نخواست قدم بزند، نخواست با پاهای خود قدم بزند و لذت ببرد. مهم تر آنکه، او ديگر زندگی اش را نه چون يک راه، بلکه چون يک جاده می ديد: خطی که او را از نقطه ای به نقطه ديگر می برد، از درجه سرهنگی به درجه سرلشگری، از نقش همسر به نقش بيوه. زمان فقط مانعی شد برای زندگی، مانعی که می بايد با سرعت هر چه بيشتر از آن گذشت.

راه و جاده؛ اينها همچنين دو مفهوم متفاوت زيبايی هستند. وقتی پل به جای خاصی می گويد که منظره زيبايی است، به اين معناست: اگر اتومبيل را در آن محل نگه می داشتيد، ممکن بود قلعه ای ببينيد زيبا و متعلق به قرن پانزدهم که باغی آن را در بر گرفته است؛ يا درياچه ای ببينيد که تا دوردستها گسترده است و قوها بر سطح درخشان آن شنا می کنند.

در دنيای جاده ها منظره زيبا يعنی: جزيره زيبايی که خطی طولانی آن را با ديگر جزيره های زيبا مرتبط کرده باشد.

در دنيای راهها و گذرها، زيبايی مداوم است و پيوسته تغيير می کند؛ در هر گام به ما می گويد: بايست!                                                                                            

ميلان کوندرا
جاودانگی
بخش پنجم

  
نویسنده : mahtab B ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۳
تگ ها :